خواندن کتاب با سرعت بسیار پایین جلو می رفت و چندان برایم مطلوب نبود، علی رغم میل باطنی کتاب را تا نیمه دومش خواندن تا شاید جذاب تر شود ولی فایده ای نداشت و به قول دوست عزیزم سید جواد حسینی نامی، نویسنده های آلمانی در کل می توان گفت متوسط هستند.
خواندن کتاب سه روز طول کشید و واقعا لذت بخش بود. هر چند به نظرم پایان مناسبی نداشت آن طور که انتظار داشتم.
در هر صورت از اینکه این کتاب را خواندم بسیار خوشحالم و به دوستان پیشنهاد میکنم حتما بخوانندش.
از جمله مسائلی که کمی آزارم می داد اطلاعات محدود سینمایی ام بود که در حین مطالعه داستان، مدام متوجه اش می شدم.
عمیق که فکر می کنم
می بینم هیچ وقت نداشتمت .
من اینجا،
دلم سخت معجزه میخواهد
و تو انگار،هر گاه یک نگاه به بیگانه می کنی
خون مرا دوباره به پیمانه می کنی
ای آنکه دست بر سر من می کشی ! بگو
فردا دوباره موی که را شانه می کنی ؟
گفتی به من نصیحت دیوانه گان مکن
باشد ، ولی نصیحت دیوانه می کنی
ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدی
در سینه ی شکسته دلان خانه می کنی ؟
بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت
چون رنگ رخنه در پر پروانه می کنی
عشق است و گفته اند که یک قصه بیش نیست
این قصه را به مرگ خود افسانه می کنی
از : فاضل نظری
بعضی چیزا باید پاک بشه .
از وبلاگ، نه از ذهن.
یکی با آنکه می خواهند در آغوش
سعدی
دلم برای فوتبال تنگ شده، میخواهمش چنانکه تن خسته خواب را . . .
یک هفته است دارم فلسفه و منطق میخونم، واااااااااااااااااااااااااااای بسته دیگه.
حالم از تمام امور انتزاعی و معقول ثانیه فلسفی و منطقی داره به هم میخوره.
فکر نمیکردم ارشد اینقدر سخت باشه.
از روی عصبانیت این پست رو نوشتم، امیدوارم همدردی کنید . . .
من این دو حرف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی عنایت چنان بخوان که تو دانی
خیلی اخلاق های عجیبی دارم.
یکیش اینه که میون این همه میوه رنگ و وارنگ، عاشق لیموی شیرین هستم و جالب اینکه تلخی بعدش رو با هیچ مزه ای عوض نمیکنم.
بعد از یک فوتبال سنگین، به یخچال خونه یورش بردم، تا چیزی برای رفع عطش پیدا کنم، چشمم به کیسه ای پر از لیمو خورد، از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم، دستم رو دراز کردم که یکیشون رو وردارم، که دیدم لیمو ترشه. قدیما لیمو ترش فقط کوچیک بود. این هم از برکات پست مردن.
حالم گرفته شد.
بی خیال، امشب دوست داشتم یک بهونه پیدا کنم برای نوشتن. یه جمله افتاده توی دهنم که: دروغ چه بگویم، دلتنگم.
واقعا همینه که الان گفتم.
دکتر چند تا آرام بخش داده، شاید اونها بتونه کاری کنه.
پيام من که رساند به يار مهر گسل
که بر شکستي و ما را هنوز پيوند است
که با شکستن پيمان و برگرفتن دل
هنوز ديده به ديدارت آرزومند است
ش ب ف ر ا ق ک ه د ا ن د ک ه ت ا س ح ر چ ن د است ؟